خون و دلقک |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
بد مستی با محمد نوری زاد
بسم الله الرحمن الرحیم
... انما یخشی الله من عباده العلمؤا ، ان الله عزیز غفور
ان الذین یتلون کتب الله و اقاموا الصلوه و انفقوا مما رزقنهم سرّا و علانیه یرجون تجاره لن تبور
....
ثم اورثنا الکتب الذین اصطفینا من عبادنا
فمنهم ظالم ٌ لنفسه و منهم مقتصدٌ و منهم سابق بالخیرات باذن الله
ذلک هوالفضل الکبیر
صدق الله العلی العظیم
فاطر 28 – 32
آقای نوری زاد
سلام
خسته نباشید
یا علی مدد
در راسته ای که این روزها گذرتان به آن افتاده و بین حیدری ها و نعمتی هایش جنس صرافی می کنید و بر سره و ناسره دست می گذارید چندان هم غریبه نیستید ! هستند کسانی که اگرچه در این بازار طول و دراز حجره ای" بر" ندارند و نام و نشانی از آن ها نیست اما بسان باربری در بازار که چندکلمه ای با شما همسخن شده باشد یا گاری کشی که گرد چرخش به قبای شما خورده باشد هستند کسانی که به اندازه ی نان و نمک خوردنی شما را بشناسند ، دوستتان داشته باشند ، حرمت دست و نمک و نمک دان را بدانند و بی آنکه متاعی داشته باشند که بخواهد قالبتان کند اعتمادتان را جذب کرده و خود را امین شما در این بازار قرار دهند ، صاحب انگشتانی که یکی دوساعت مانده به سحر در کمال خستگی و با وجود آنکه طفل معصوم خوابش دست به دامانش شده و التماسش می کند عزم بر بیدار ماندن و نوشتن نموده یکی از آنها ! یادم نرفته است ، یادتان که نرفته ! آخرین دیدارمان در یک عصر غم گرفته ی زمستانی ، در چکان چکان نم نم باران ، در سرمایی سنگ دل و استخوان سوز ، بادی هولناک ، بیرون از هیاهوی شهر ، در امتداد رودخانه ای کم عمق ، عصر یک روز غم گرفته ی زمستانی تکرار دل نوشته ی من بر سپیدی کاغذ این بار بر زبان شما : " دوستی و محبت بین ما پا برجا و استوار خواهد ماند ، برای همیشه .... " آنروزها محبت شیشه ای بود دو سویه که هر کدام از ما بر سویی از آن سوسوی ستاره ی دنباله دارش را نظاره می کردیم و خوش بود که مهربانی هر دو سر بود بی درد سر ! حالا روزهاست که از بر قاب عکس آن خاطرات گرد و غبار نشسته و من از اگرچه از پشت شیشه ای که شرجی ست دید نمی توانم زد سوی دیگرم را ، اما برایتان از این سوی شیشه می نویسم ، از خودم برای تو که اگرچه پیش از اینت بیش از این اندیشه ی عشاق بود و مهرورزی تو با ما شهره ی آفاق بود اما از دم صبح ازل تا آخر شام ابد ، دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود ، عهدی در یک عصر سرد زمستانی .....
می دانم ! می دانید ! در خیل عظیم کسانی که ویزای ورود به شهر محبت شما را داشته اند ، هیچ کس به اندازه ی این شب بیدار خسته که رقص انگشتانش را کوک می کند ، این من ! نگاه محبت آمیز شما را به خود ندیده است و در خلوتی اگرچه کوتاه در زیر باران مهر شما لبریز نشده است ، نجوای شما را نشنیده و شبنم زلال اشکتان را ندیده است ، دست گرم شما را بر پشت خود احساس نکرده و خدا قوت و یا علی مدد از زبانتان نشنیده است ، با شما به افق های دور دست پر نکشیده و با شما رمز و راز ندارد ! رفیق ! اکنون این همان منم که برایت می نویسم : مسعود ! یادت هست !؟
می دانم ! مسعود ، هیچ کاره ی هیچ کاره بود ! بهانه بود ! نشانه بود ! نشانی بود ، می دانم ! مسعود هیچ نبود ! مهر و محبت و قرب و رفاقتی که نام و یادش رفت حاشیه ای بود بر متنی که سطر سطر و بند بندش حکایت از عشق و علاقه ی تو به راسته ی بازاری داشت که این من ، من جوان نورسته به پادوی و شاگردی اش مشغول شده بودم و روزی با همه ناشی گری چرخ گاری ام را به پایت زده بودم ، اما تو آنقدر محو و دلبسته و شیفته ی آن بازار بودی که انگار کسی بر تو منت گذاشته باشد و تو منت دار او شده باشی ، بازاری به نام حوزه و روحانیت . همین
مسخره است ! می خواهم عشق و علاقه ی شما به حوزه و روحانیت را اینگونه اثبات کنم ! عشق و علاقه ای که به این گونه اش حتی در دل خود من و بسیار حضرات و کسان دیگر نیست ، عشق و علاقه ای که گاه دست به دست افراط می دهد و از مرز اعتدال خارج می شود که شد ! مسخره است و من دیوانه ! مگر کسی حرف من می فهمد و سخن از من قبول می کند که بخواهم در مقامی اینچنین بر آیم ! و مگر آنچه من نوشتم در برابر آنچه که دیگران می گویند یارای مقاومت و ایستادگی دارد ! مسخره است و مسخره را جز دیوانگان نمی فهمند !
بگذریم !
دیوانه هر چقدر هم که دیوانه باشد و دوست هرچقدر هم که رفیق ! خواب نیمه شبش را رها نمی کند به این جهت که بخواهد بر عالم و آدم بانگ بردارد که آی ایها الناس ! فلانی یار است و از اغیار نیست ! دوست است و دشمن نیست ، اهل است و نا اهل نیست ، دیوانه را چه به این کارها ! دیوانه جولی است و جولی را نهیب زدند که خوانچه ها را می برند گفت ما را چه ! گفتند به خانه ی تو می برند گفت شما را چه ! رفیق بر دیوانه حرجی نیست و تو را از سر کار بگیرند و به سر دار برند و ما را چه و شما را چه سر می دهد . نیمه شب ماه رمضان آمده ایم بد مستی ! حریفی یا نه !
زان می عشق کزو پخته شود هر خامی ،
گرچه ماه رمضانست بیاور جامی
آن حریفی که شب و روز می صاف کشد
بود آیا که کند یاد ز درد آشامی
پیاله ی اول :
جناب آقای نوری زاد ! سخنی که در باب مراجع و حدود اختیارات و کم کاری ها و اشتباهات و عالم نبودن به مقتضیات زمان و بی توجهی به پیرامون خود و .... نوشته اید ، اگرچه در عرصه ی نوشتار آنهم به این صراحت و از این خاستگاه امری ست کم نظیر ( نه بی نظیر ! ) اما در ساحت گفتمان و ادبیات شفاهی تمام نیروهای فعال در عرصه ی فرهنگ و علم و ادب کشور امری ست پر رنگ و مقرون به سابقه ، جسارت شما در مکتوب کردن این گفتمان دهان به دهان که البته و صد البته در عرصه ی زبان و در خلوت های چند نفره هزاران پیاله فلفل هندی تند و تیز تر از آنست که شما نوشته اید ، ستودنی ست ، اینجانب با وجود صغر سن و در حاشیه بودنم محتوای این سخن را هزار گونه و هزار شکل از لبان و دهان و زبان بسیاری از کسان که آنها را بزرگان ! می نامند شنیده ام و در خاطر دارم ! امروز هم چشم انتظار نشسته ام تا ببینم با شما قرار است چه بر خوردی شود ! شاید کار به جایی برسد که از دفترچه های خاطرات و یاد داشت های روزانه ام مدد بگیرم و با ذکر نام سخنان تند و تیز تک تک این بزرگان را شاهد بیاورم و قبول و انکار را به شرافت و اصل و نسب واگذارم . دردمندی و نگرانی در این حیطه همگانی ست و شما نسبنت به بسیار کسان دیگر در این میدان عقب ترید اگرچه به حکم انچه که خواهد آمد تیغ جسارت و صراحت زبان و قلمتان بر خلاف دیگران بیرون از نیام باشد !
پیاله ی دوم :
با همه ی کم سن و سالی مان آنقدر تجربه داریم که نگران شما نباشیم ! و آخر عاقبت امر را حدس بزنیم ! این روزها که همه تاختن به نوری زاد را آغاز کرده اند من خاطرات تاختن به محمد رضای زائری را مرور می کنم ! نمی دانم شما آنروز در کدام جبهه نشسته بودید ! مشت می زدید یا دفاع می کردید یا بی تفاوت ، اما می دانم و می دانید که اگر نبودن حمایتی که از عالی ترین سطوح نظام هدیه ی زائری می شد امروز به جای انکه در لبنان دکترا بخواند یا در صحرای حجاز نی می انداخت و یا در ترکستان حاجی می شد ! ملالی نیست ، شما هم به حرمت هنرمند بودنتان و السابقون بودن و مقربین بودنتان این هدیه ی ارزشمند را یدک می کشید و آخر امر اگر غانم از این هیاهو بازار بیرون نروید سالم بیرون خواهید رفت – ان شاء الله – بماند که حساب شما کمتر و ساده تر از حساب زائری ست ! او را به جرم توهین به امام به مسلخ می کشاندند شما را ....
پیاله ی سوم :
آقای نوری زاد شما را همه می شناسند ! کارگردانید ! فیلمسازید ! تهیه کننده اید ! نویسنده اید ! منتقدید ! کس و کار دارید ! کس و کارهایتان برای خودشان کسی هستند !همه شما را می شناسند ، خبرگزاری ها ، سایت ها ، راست ها ، چپ ها ! داخلی ها ! خارجی ها ! خودی ها ! عیر خودی ها ! با چنین کسی به اتهام این چند کلمه چه کار می توانند بکنند !!؟؟؟؟ فتیله ی شعله و.ر شما را جز یک نفر نمی تواند پایین بکشد و آن یک نفر حتی در صورت این کار باز هم لبخند خود را از شما دریغ نخواهد کرد اما رفیق ! آقای نوری زاد ! هستند کسانی که صاحب همین دردها و دغدغه ها و نگرانی ها هستند و اگرچه به هوش هستند از اول که سر خویش بپوشند اما میسرشان نیست که بر سر آتش رنج هایشان نجوشند ، کسانی که نه عنوانی همانند شما دارند و نه کس و کاری بمانند شما و نه ثبات مالی و کاری و خانوادگی و اقتصادی همانند شما و نه بر خوردار از رانت ها و جریان های حمایتی هستند همانند شما ، به آن خلوت های عالی که راه نمی یابند هیچ که از کنار نگهبانی های آنجا هم عبور نمی توانند بکنند ( همانند شما !؟ ) و بازخواست بشوند که هیچ ! توبیخ بشوند که هیچ ! زندان بشوند که هیچ ! حتی اگر نیست و نابود هم بشوند آب از آب جم نمی خورد و خواب هیچ پرنده و چرنده و حشره ای آشفته نمی شود و شما هم بی آنکه بدانید خود را یگانه یکه تاز این عرصه می دانید و و در این تاخت آنگونه که خود نوشته اید احساس غربت و تنهایی و مظلومیت می کنید ! آقای نوری زاد ! دیوانه قمار باز است و خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش و نماند هیچش الا هوس قمار دیگر ! مظلوم و غریب وتنها نه شما ، که طلاب بی نام و نشانی هستند که بار همین دغدغه ها را به دوش می کشند و تمام حیثیت شان در دست ، آتش قمار به زندگی افکنده ، از تند باد نا ملایمات نترسیده ، سر زنش ها و انگ ها و وصله ها و برچسب ها را به جان خریده بر حقیقت جویی و حقیقت گویی پافشاری می کنند ، آقای نوری زاد ! روزها با انتقادات تند شما به حضرات می گذرد اما شما خانه داری ! کسی تو را از خانه ات بیرون نمی کند ! حقوقت قطع نمی شود ! بودنت انکار نمی شود ! مدرک علمی ات گرفته نمی شود ! آقای نوری زاد می فهمی وقتی شهریه ی یک طلبه قطع می شود یعنی چه !؟ اقای نوری زاد در خانه ی نیاوران نشسته ای می فهمی از زیر زمینی که در قم با هزار بدبختی اجاره کرده ای بیرونت کنند که چرا نداری اجاره ات را بدهی یعنی چه !؟ کسی نمی تواند به محمد نوری زاد به جرم دیگر گونه فکر کردن بگوید تو فیلم نساختی ! تو مقاله ننوشتی ! تو فلان نکردی ! بهمان نکردی ! آقای نوری زاد ! می فهمی بعد از ده سال تمام مدارک علمی ات ، اسناد بودنت ، و شواهد صنفی ات گم شود و دیگر هیچ یعنی چه !؟ می توانی تصورش را بکنی خورد و خوراک و درمان و اجاره ی خانه و قسط و قبض و خرج کتاب و زن و بچه و کوفت و زهر مار همه با ماهی نهایت دویست هزار تومان باید تامین بشود و وقتی طلبه ای به یکی از همین بهانه ها همین شهریه را هم از دست می دهد چه فاجعه ای در انتظار اوست !؟ آقای نوری زاد ! آنوقت که با تایید هیئت علمی وزارت ارشاد خود را دکتر ! یافتید متوجه بودید جه بسیاری از طلاب که با سخت کوشی و همت تمام سال به سال در امتحانات کارشناسی ارشد و دکترای دانشگاه ها با بهترین رتبه ها و نمرات پذیرش می شوند اما با ممانعت حوزه و مواجه می شوند و هرچه این در و آندر می زنند ، التماس می کنند ، شفیع می آورند اجازه و مدرک ورود به دانشگاه پیدا نمی کنند تا کار برسد به روزی که شما توی سرشان بزنی و بی سواد و کم سوادشان بنامی ! آقای نوری زاد مظلوم و غریب و تنها شمایی نیستی که برای بیان حرف هایت می توانی میلیاردی پول و اعتبار جذب کنی و سریال و فیلم بسازی و فیلم نامه بنویسی و کتاب چاپ کنی ! مظلوم و تنها دوستان منند که برای بیان همان حرف هایی که تو ما را به نگفتنش متهم می کنی از تمام دارایی خود می گذرند ! مظلوم سر دبیر نشریه ی چند نفر طلبه "علی رضای شاه محمدی " ست که برای چاپ یک شماره ی نشریه ی تک رنگ و کم صفحه مان مجبور می شود خط رند تلفن همراه خودش را بفروشد و برای شماره ی دیگر بود حمالی و کارگری در فلان نمایشگاه بکند و برای شماره ی دیگر وام بگیرد ! مظلوم محمد میر صالحی ست که تمام در آمد خود از سردبیری و فعالیت در نشریات دیگر را به پای این امر می ریزد انگار نه انگار که چند ماهی می شود که زن گرفته و متاهل شده ، مظلوم منم ! که هر دو ماه یکبار سعی می کنم قسط های مهر رضایم را به تاخیر بیندازم ولو پنجاه تومان هم که شده در این امر سهیم باشم ! و هر روز که می گذرد با افتخار سرمان را در برابر پرسش های دیگران بالا می گیریم و با افتخار پاسخ می دهیم به هیچ ارگان و نهاد و حزب و آقا و آقا زاده ای وابسته نیستیم و این دسترنج ماست : نشریه ای در دستان شما . آقای نوری زاد شما اگرچه بارها و بارها فقر و نداری و مصیبت را جلو دوربین برده باشید اما هیچ وقت آنرا درک نکرده اید ! وضعیت قم ( تازه آنچنان که شما گذری دیده اید ) آزارتان می دهد . مشلوم و تنها و غریب کسانی هستند که با همین فقر و نداری به حرمت علم و دین و معرفت ایستاده اند اگرچه شما از فراز ارتفاعات تهران ایستادنشان را نبینید ! مظلوم نمایی ممنوع !
پیاله ی چهارم :
دوستتان داریم ! به پاس دردمندی تان ! همانند پدر بزرگم که می گفت دلم می تپد ، به حرمت تپش های دلتان ! به ارادت دغدغه و نگرانی ها و رنج ها و دلواپسی هایتان ! و اینگونه محمد نوری زاد برای ما تبدیل می شود به یک انسان دغدغه محور ، درد محور و نگرانی محور ! و به همین دلیل باز هم می گوییم دوست داشتنی ! اما برای ما ماه هاست که نمایان و اشکار شده که درد داشتن و دغدغه داشتن و نگرانی داشتن صرف نه تنها کاری از پیش نمی برد که خود رنجی است افزون بر رنج های دیگر ! حق مسلم محوریت با اندیشه و معرفت و تفکر و تعقل است و این تفاوتی ست که بین ما و شما رخ می دهد ! شما دغدغه دارید ! درد دارید ! بسان بیماری که رنج می کشد بی تابی می کنید ! نگرانید ! فریاد می زنید ! بی آنکه در جستجوی ریشه و منشاء و سرچشمه ی درد باشید ! درد دارید و فریاد می زنید ! همین ! اما گاه راهکارهایی که خود شما برای درمان ارائه می کنید جز قوزی بالای قوز دیگر و دردی بر درد دیگر نیست ! چه بسا آنگونه که بسیار کسان این روزها برای شما نوشته اند خود شما هم عاملی مؤثر بر بسیاری از این دردها بوده اید ! ( نبوده اید !؟ ) آقای نوری زاد ! آن روزهایی که روحانیون و غیر روحانیون دگر اندیش و روشنفکر از تیغ برنده زبان و قلم شما زخم می خوردند ما و جامعه ی مان درمان می شدیم یا بر بستر بیماری بیش از پیش خاکستر نشین ! اعتراف به اشتباه آغاز درست پیمایی ست ! من هیچ کاره ی یلا قبا همینجا از بی ادبی هایی که سالها دور در نامه هایی که به شما و نزدیکانتان به بعضی از روحانیون بزرگوار نموده ام ، به جرم دگر اندیش بودن و روشنفکر بودن و متفاوت بودن با انچه من درست می دانستم معذرت خواهی می کنم ! شما چه !؟ معذرت خواهی می کنید !؟
پیاله ی پنجم :
آدمی وقتی که فقط و فقط درد محور شد بی نظم و نسق سخن می گوید ! سخنانش خود دلیل نقض خود می شوند ، پارادوکسیکال و خودشکن می نویسد و حرف می زند و هیچ وقت هم در جستجوی راهی برای باز کردن این گره گور بر نمی آید ! او فقط درد دارد ! رنج دارد ! از بیمار دردمند زخم خورده انتظاراتی از این دست غیر معقول است ، جایی که لا یحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم ، فریاد پذیرفته است . حرفی نیست ! امااینگونه می شود که سخن تبدیل می شود به یک بام با دوهوا یکی نقض دیگری ! اینگونه می شود که من بی سر و پا می توانم اقای نوری زاد به باران پرسش ها بگیرم که آقای نوری زاد اگر آنگونه است که شما نوشته اید : " در این کشور که ما مجلس داریم ! دولت داریم ! شورای نگهبان داریم ! مجمع تشخیص مصیحت داریم ! و بر سر همه ی این ها مراقبت رهبری فهیم و هوشمند داریم " و باز همانگونه که شما نوشته اید : " وقتی رهبری صاحب سخن و شجاع که پیش از ظهور هر خطری زنگ ها را به صدا در می آورد و اداره ی جامعه را هم به لحاظ شرعی و هم به لحاظ قانونی به عهده دارد " و به خاطر این دارایی هاست که مرجعیت شیعه به بازخواست کشیده می شود که با وجود و کارآیی این نهادها چرا پا از گلیم خود درازتر کرده است " آنوقت در همین مملکت با همین دارایی های ارزشمند که اقای نوری زاد بر می شمارد مسئله ی پالیزدار اتفاق می افتد و آقای نوری زاد که خود آن را بر نمی تابد هیچ پاسخی برای ایجاد تناسب بین نقصان و دارایی ندارد ! در همین مملکت با همین دارایی ها باندهای ثروت و قدرت نظیر آنچه که اقای نوری زاد مثال می زند : " مافیای شکر " شکل می گیرند و آقای نوری زاد هیچ پاسخی ندارد ! در همین مملکت با همه ی این درایی ها وزیر کشور با مدرک جعلی بر سر کار می رود و هیچ کس ککش نمی گزد و آقای نوری زاد هیچ پاسخی ندارد ! در همین مملکت میلیاردها تومان پول بیت المال مسلمین در اثر سوء مدیریت ( نظیر آنچه که در ورزش رخ داد ) به باد هوا می رود و هیچ کس مؤاخذه نمی شود و آقای نوری زاد هیچ پاسخی ندارد ! در همین مملکت با همین دارایی ها قتل های زنجیره ای اتفاق می افتد و آقای نوری زاد هیچ پاسخی ندارد ! در همین مملکت سعید امامی با همین دارایی ها به عنوان عامل اصلی قتل های زنجیره ای به مردم معرفی می شود و در همین مملکت آقای روح الله حسینیان ( که امروز بر شما خرده می گیرد ! ) او را مظلوم و شهید و بی گناه می نامد و آقای نوری زاد هیچ پاسخی ندارد ! در همین مملکت فیلم چند ساعته ی شکنجه وحشتناک خانواده و خود متهمین قتل های زنجیره ای ضبظ و پخش می شود و آقای نوری زاد هیچ پاسخی ندارد ! در همین مملکت مادر من سه روز پیش به علتی فوری تحت عمل جراحی در بیمارستان قرار می گیرد و برق بیمارستان می رود و مادر من چهار ساعت در اتاق ریکاوری معطل می ماند و همانگونه که وزیر پاسخی ندارد آقای نوری زاد هم هیچ پاسخی ندارد ! در همین مملکت بسیاری از دانشجویان به خاطر به زبان آوردن جملاتی که یک هزارم جملات مشایی هم نمی شود از ادامه ی تحصیل و کار بازمانده اند و در دل مشایی غنج می رود که ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما و آقای نوری زاد هیچ پاسخی ندارد ! آقای نوری زاد چقدر برایتان همین مملکت همین مملکت بکنم و شما را در برابر هزاران پرسش بی پاسخ قرار بدهم با این همه دارایی که یک به یک ذکر کردید !
پیاله ی ششم :
آدم درد مدار و دغدغه محور گاهی اوقات حرف هایی به زبان می آورد و ادعاهایی می کند که آدم همینجور بهت زده می ماند و خشکش می زند ! نه به خاطر اینکه از آن حرف ناراحت می شود و خرده به دل می گیرد ! نه ! بلکه حکایت خواجه و گنجشک و تیر برقی ست که نمی گنجد خواجه ! می نویسد : ( نویسنده فقط و فقط به روحانیون معترض است که در این وانفسای قرن بیست و یکم از معدل سواد و آگاهی جامعه به دورمانده اند .... !!!!!! ) علامت های تعجب مرا بکشید و تا به نا کجا آباد ببرید ! من وکیل مدافع حوزویان و روحانیون نیستم ! سالهاست که فهمیده ام باید عبد المطلبی پیشه کنم و رب ابل های خود باشم خانه خدا دارد ! اما واقعا در می مانم ! آقای نوری زاد حواسش هست همانگونه که فرزندش می نویسد : : اینجا ایران است " و با میانگین مطالعه ی کمتر از چند دقیقه در سال – چند دقیقه در سال !؟ - که محتوای این مطالعه و زردی و سرخی اش بماند که بماند ! انصاف شر ط اول نقد است و این بی انصافی ست که ما حتی سواد و آگاهی ضعیف ترین طلبه ی حوزه را از میانگین سواد و آگاهی جامعه پایین تر بدانیم مگر اینکه خود و خانواده ی خود را ملاک و محک قرار دهیم و بخواهیم همگان را ابن ملاک محک بزنیم و حکم صادر کنیم ! نظیر آنچه که مسئولین در باره ی توان و قدرت خرید مردم فکر می کنند شما هم در باره توان و قدرت علمی توده ی جامعه حکم کنید ! وجود انسانهای فرهیخته و اهل علم و مطالعه با اطلاعات و آگاهی های بالا در سطح جامعه اصلا قابل انکار نیست اما اگر آمار ها راست می گویند قلیلی هستند در برابر کثیری که به این گونه مسائل نه میلی دارند و نه رغبتی ، بی انصافی نکنیم آقای نوری زاد !
پیاله ی هفتم :
قربان برم خدا را ، یک بام و دو هوا را ! گرم است یا سرد است آقای نوری زاد !؟ هنگامی که آثار شما نظیر چهل سرباز و فیلمهایی نظیر پرچم های قلعه ی کاوه با استقبال مواجه نمی شوند شنا کردن خلاف مسیر بهانه می شود و سطحی بودن ذائقه ی مخاطب و بی علاقگی او به موضوعات مهمی نظیر آنچه که شما به آن اهمیت می دهید اما اگر منبر روحانیون از رونق می افتد به خاطر کم سوادی آنهاست !؟ یا رومی روم یا زنگی زنگ ! اگر کم سواد و بی تخصص و بی مهارتیم شما هم ! و اگر مشکل ذائقه ی مخاطب و سطح علایق اوست ماهم ! ما و شما نداریم آقای نوری زاد !
پیاله ی هشتم :
آدم درد مدارد و دغدغه محور خطی و مستقیم فکر می کند و در جستجوی کشف پیچیدگی ها و ریشه های هزار توی پدیده ها بر نمی آید ! علت درد را در همان موضع درد واکاوی می کند و سرطان خود را ناشی از غذای فاسدی می داند که همان ساعت میل کرده است و مسموم شده است ! آقای نوری زاد من با تمام وجودم به این مسئله اندیشیده ام که ما چگونه ما شدیم ! مایی که روحانیت جامعه باشیم ! مایی که آخوند باشیم ! عصاره ی همه ی این اندیشه ها و تفکرات را برایتان در یک جمله می نویسم : " روحانیت ما اینگونه است چون جامعه او را اینگونه می خواهد و می پسندد ، بازاری ست که خود را با تقاضا وفق می دهد و تنظیم می کند " و می دانم که نه شما و نه بسیاری از خوانندگان این سطور عمق این جمله را درک نمی کنند چرا که از دور دستی بر آتش دارند ! توصیه ی من به شما برای اندیشیدن و فهم واقعیت رابطه ی حقیقی جامعه و روحانیت و مسائل پیچیده و ناپیدای آن کمی محاسن خود را بلند کنید و فارغ از چشم آشنایان عمامه ای بر سر بگذارید و قبا و عبا و ردایی بر تن کنید و در بطن مردم حضور پیدا کنید تا بفهمید و لمس کنید و درک کنید بین مردم و روحانیت چه می گذرد ! رابطه ای هزار تو و پیچیده ای که درک آن سرسام می آورد و هضمش گاو نر می خواهد و مرد کهن ! شما وقتی از بیرون می نگری مرا که در خیابان های تهران تردد می کنم تکه ها و متلک های نیمه زبانی را مشاهده می کنی و من هنگام که به خانه بر می گردم می بینم هفتاد و پنج درصد مسیرهایی که با تاکسی رفته ام رایگان حساب شده است و تو وقتی سوار همان تاکسی که من از آن پیاده می شوم می شوی باز هم از زبان راننده نق می شنوی و متلک و فحش ! به این سادگی ها که فکر می کنی نیست آقای نوری زاد .
پیاله ی نهم :
من بچه نشسته ام و شما را به نشناختن جامعه متهم می کنم ! مسخره نیست ! اصلاً ! تفاوت من و شما در یک امر است . آقای نوری زاد شما در مجالس و محافلی یک شکل و یک سطح با مخاطبی خاص حضور داشته اید و حرف زده اید ، آنهم نه بسان یک آخوند ! که یک هنرمند منتقد ! با زبانی گرم و قلمی رسا در محافل دانشجویی و فرهنگی ، فقط و فقط همین ! اما آن سوی شیشه ای که ذکرش رفت من نشسته ام ، منی که آخوندم ! منی که در دانشگاه سخنرانی کرده ام ! در حوزه سخنرانی کرده ام ! در مهد کودک سخنرانی کرده ام ! در روستا سخنرانی کرده ام ! در شهرستان های کوچک سخنرانی کرده ام ! در شهرهای بزرگی مثل تهران و اصفهان و مشهد سخنرانی کرده ام در روضه های زنانه سخن رانی کرده ام ! در مجلس ختم سخنرانی کرده ام ! نماز میت مردم را خوانده ام ! صیغه ی عقد ازدواجشان را خوانده ام ! در هنگام دعواهای زن و شوهری شان حکم و حلال مشکلشان بوده ام ! ارثشان را تقسیم کرده ایم ! برادر را با برادر آشتی داده ام ! هنگام نداری و فقر جهیزیه ی دختر فقیرشان را تهیه کرده ام ! دم عید خیرین را به دم منازل فقرایشان فرستاده ام ! مشاور ازدواجش شده ام ! اشکشان را در آورده ام ! خنده را بر لب هایشان نشانده ام ! سنگ صبورشان شده ام ! احکام شرعی اش را پاسخ گفته ام ! حتی محرمانه ترین و شخصی ترین پرسش های زناشویی و جنسی شان را پاسخ داده ام !!! شفاعتشان را هنگام بدهکاری نزد طلبکار کرده ام ! معرفشان شده ام برای استخدام و وام و هزار کوفت و زهرمار دیگر ! در لحظه ی احتضار بالای سر مرده شان حاضر شده ام ! هنگام مریضی شان برایشان ختم امن یجیب برداشته ام ! به عیادت بیمارانشان رفته ام ! و .... و .... وقتی من درباره ی جامعه و روحانیت حرف می زنم متفاوت است از آنچه که تو می گویی . من در بطن حادثه ام و در دل آتشم آقای نوری زاد !
پیاله ی دهم :
و البته حق با شماست ! این تکرار سروده ی زیبای عبدالجبار کاکایی ست بر لبان من ! هرچند سهم ما / آمیزه ای از سرزنش و نیشخند بود / حق ! / با صدای توست ! / باید بلند بود / ....
آقای نوری زاد در میان این همه هیاهو و دعواهای حیدری و نعمتی این روزها ، من دوستانی دارم که کمر بسته اند و عزم ، جزم کرده اند و با کوله باری از تجربه و شوق و صبر پای در این راه پر فراز و نشیب گذاشته اند ! اما آقای نوری زاد ! دوستان من را شما نه می شناسی و نه بر می تابی ! چرا که خود شما هم عضوی از همان جامعه ای هستید که روحانی و طلبه را فقط در یک حالت خاص می پسندی ! آقای نوری زاد با شما از خودم و دوستانم سخن می گویم ! نسلی که برخلاف شما و کسانی همچون آقای زائری مشکلات را در سیرت جستجو می کند نه در صورت ! نسلی که به جای آن که به هیاهو برخیزد به تفکر می نشیند ! نسلی که به آزادی اندیشه و بیان احترام می گذارد و برای عقلانیت ارج و قرب قائل می شود ! نسلی که متوسط در روز دوازده ساعت تا هجده ساعت مطالعه می کند نه به خاطر اینکه توسط شما و امثال شما بی سواد و کم سواد خوانده نشود ! نه ! می خواند و می خواند و می خواند به شوق فهم و معرفت ! نسلی که ادعای اصاح جهان را ندارد ! نسلی که گرفتار اشخاص نمی شود و تفکر را با شخص قید نمی زند ! نسلی که در معرفت و علم مرز نمی کشد ! شرقی غربی نمی کند ! از جبر جغرافیایی خود آزاد می شود و همانند شما با پاهای رستم از مکه به مدینه نمی رود و با خون سیاوش در کربلا سبز نمی شود ! اگرچه هم در کربلا حضور پیدا می کند و هم بر سر سفره ی شاهنامه می نشیند همانگونه که بر سر سفره ی ادبیات جهان مهمان می شود ! نسلی که گمنامی را بر می گزیند و گوشه نشینی و خلوت نشینی را تا در این بازار مکاره سیاسی بازها و قدرت طلبی ها در امان بماند ! خود را شتر نر دوساله ای می کند که نه بار بکشد و نه شیر بدهد ! سرش به کار خودش مشغول است و علم و عشق و هنر را سرلوحه ی زندگی خود قرار می دهد ! آقای نوری زاد نسل من و دوستانم سازی را کوک می کند که هنگامی که صدای خوشش طنین انداز شود شما در قید حیات نیستید و البته آن دنیا دار شهود است ! خدا همه ی ما را بیامرزاد ! آقای نوری زاد ! هشتصد که نه ! هشت هزار روحانی هم به تلویزیون راه پیدا کنند نشانی از دوستان من نمی بینی که چرا خود در صدا و سیما پوست انداخته ای و می دانی گزینش ها و حراست ها چگونه رفتار می کنند ! آقای نوری زاد ! آنجاهایی که شما منبر می روید و پای منبر می نشینید به دوستان من مجال نمی دهند بلکه بر همان منابر در رد و طردشان سخن می گویند ! اما ندیدن دلیل بر نبودن نیست آقای نوری زاد ! وه ! چه بی نام و بی نشان که منم / کس نبیند مرا چنان که منم ....
پیاله ی یازدهم :
شاید شما به حکم درد محور بودن و دغدغه مدار بودنتان نتوانید حق را به آن تندروهایی که امروز بر شما می تازند و انواع و اقسام ناسزاها را نصیبتان می کنند و شما را ضد انقلاب می نامند و منافق و بریده و ملتقط بدهید و از دستشان دلگیر شوید و به نفهمی و کج فهمی و تعصب و بداخلاقی متهمشان کنید ! اما دوستان من هیچ وقت یک طرفه به قاضی نمی روند آقای نوری زاد ! آنها هم اگرچه با تعصب و بداخلاقی و تند روی و افراط میانه ای ندارند و به شدت محکومشان می کنند اما ورای همه ی این حرف ها حق را به همین افراد می دهند ! اقای نوری زاد تفاوت ماهوی حرف های شما با حرف کسانی که این همه سال ضد انقلاب و غیر خودی خواندیدشان در چیست ! شمایی که از سانسور و نبودن آزادی دم می زنی !؟ شمایی از عقب افتادگی کشور در مقایسه با سایر جهان سخن می گویی !؟ شمایی که از فساد همه جانبه در سازمان روحانیت می نویسی !؟ شمایی که از بحران مدیریت در کشور پرده بر می داری و بی لیاقت مدیران را فریاد برمی داری !؟ شمایی که روحانیت را بی سواد و کم سواد می خوانی !؟ شما که حرف های پالیز دار را راست می دانی !؟ شمایی که مدیران و سیاستگذاران فرهنگی کشور را پخمه می خوانی !؟ شمایی که روحانیت را از عالیترین سطح تا نازل ترین رتبه اش به فراتر رفتن از گلیم خود و انجام امور غیر تخصصی متهم می کنی !؟ آقای نوری زاد ! گوسفند یک شقه اش حلال !؟ یک شقه اش حرام ! حق با انهاست ! اگرچه من و دوستانم روزهاست که خوردن گوشت قرمز را بر خود حرام کرده ایم !
پیاله ی دوازدهم :
ما که دستمان نمی رسد ! اما شما که دستتان می رسد جرعه ای از پیاله ی یازدهم را به آقای احمدی نژاد و دوستانش بچشانید ! احمدی نژادی که من متوجه نمی شوم تفاوت ماهوی حرف هایش با آن کسانی که سالها ضد انقلابشان نامیدند در چیست !؟ احمدی نژادی که از مافیای ثروت و قدرت و دم می زند ! از آقا زاده های زالو صفت ! از افتضاح مدیریت در دهه های گذشته ! از پارتی بازی و خانواده سالاری و زر زور و تزویر ، از بی توجهی به محرومین و مستضعفین در طول این همه سال ، از .... بگذریم ! یکی نیست نهیبمان بزند تو که گوشت قرمز نمی خوری برای چه اینقدر وراندازش می کنی !؟
پیاله ی سیزدهم :
آدم دردمند فقط درد دارد و از این درد فریاد می کشد ، اصلا برایش مهم نیست که چه بسا خودش این بلا را بر سر خودش آورده است ، خودش مقصر است ! خودش کرده که لعنت بر خودش باد ! او فقط درد دارد ! درد ! آی درد ! درد ! درد ! و آقای نوری زاد شما فقط درد دارید ! اما تقصیر خودتان را در این بیماری ها نمی پذیرید و این نه حرف من که حرف بسیار کسانی ست که این روزها مستقیم یا غیر مستقیم درباره ی شما سخن می گویند ! اقای نوری زاد ! شمایی حوزویان را به نداشتن شهامت و نو آوری در فتاوای تازه متهم می کنی که همین حالا چشم در چشم آقای صانعی را به خاطر همین امور از دایره ی مرجعیت خارج می کنی !
اقای نوری زاد شما که دغدغه ی ای اینچنین داشتی چرا همه ی این وقت ها سکوت کرده بودی و این شهامت را نستودی !؟ آقای نوری زاد ! شمایی ما را به شهامت می خوانی که آن هنگام که حوزویان نواندیش و روشنفکر به این مهم می پرداختند بر چهره شان تیغ می کشیدی ! آقای نوری زاد ! حد و مرز این شهامت و نو آوری و بازنگری در کجاست !؟ فقط شطرنج و موسیقی ! ورق بازی ! رقص ! بیلیارد ! حرف بزن آقای نوری زاد ! من روحانی ، من آخوند که دعوتم می کنی به شهامت و نو آوری و باز نگری و فرار از مصلحت بینی ها و کلیشه نگری ها گلیمم کجاست که پایم را از آن درازتر نکنم مبادا پس فردا خود شما اولین نفری نباشی که شلاق و تازیانه برچسب ها و انگ های مختلف را بر گرده ام بچسبانی ! منی که نه با شورت در کنار سواحل لبنان قدم زده ام ، نه چند زنه ام ، نه از آمریکا و اسراییل دلار می گیرم ! و نه خیلی چیزهای دیگر که می دانم و می دانی ! گلیمم کجاست که همینگونه بمانم و خودم از خودم حالم به هم نخورد !
پیاله ی چهاردهم :
شما شاید اندیشه مدار و تفکر محور نباشید و به خاطر همین چرایی برنامه ها و عملکرد اردوگاه و طرف جبهه ی خود را دقیق نشناسید ، استراتژی اش را ندانید و بسان سربازی که بر فرمانده ی خود می آشوبد و پرخاش می کند جریان سنتی حوزه را به باد انتقاد گرفته اید ، اما باید بگویم شرمنده ! اگر شما به عواقب حرف های خود نمی اندیشید و ارد ناشتا می دهید آنان اهل اندیشه اند !!! و می فهمند که چه می کنند ! آنها فهمیده طلاب و روحانیان را از ورود به دانشگاه ها باز می دارند ، آنان فهمیده در متون درسی تغییری حاصل نمی کنند ! آنها فهمیده پشت دست طلبه ای که قصد مطالعات جدید دارد داغ می گذارند ! آنها فهمیده خواندن بسیاری از علوم و کتب را گناه کبیره می دانند ! آنها فهمیده مخالف علمی شان را به ارتداد و تکفیر می کشانند ! آنها فهمیده سیر درسی را به گونه ای تنظیم می کنند تا از کوزه ی حوزه همان برون تراود که شما انتظار دارید نه انکه شما با دیدنش دست بر سر بزنی و بر لباس پیغمبر بر تن بی دینی گبر و کافر گریه کنی . نگران هم نباشید ، خمیر مایه و جوهره اش که شکل گرفت با اندکی تزییت و آرایش و پیرایه آنی می شود که شما هم بپسندید ! اقای نوری زاد شما که سابقه ی جنگ و جبهه را دارید ! قرار نیست همه ی تفکرات فرماندهان را سربازان درک کنند و البته فرمانده ایی خوب است که بر بی تابی های سر بازان خود صبور باشد .
پیاله پانزدهم :
آدم درد مدار و دغدغه محور به جای اینکه یک سوزن به خودش بزند یک جوالدوز به دیگران ! از بس که از درد به خود می پیچد و ناله می کند سوزن و جوالدوز و دشنه و تیغ و هرچه که به دستش می رسد را به بدن دیگران فرو می کند و از آنجا که فرصتی و توانی برای خلوت با خود ( خلوت روح نه خلوت جسم ! ) ندارد بدن خود را از این فرو بردن ها بی نصیب می گذارد ! اقای نوری زاد اگر آنگونه نوشته اید : " سهم روحانیون در ترسیم دینی که بسیاری از مشتاقان انقلاب اسلامی را از آغوش انقلاب تارانده نا بخشودنی ست " من به نمایندگی از همه ی روحانیت سهم خودمان را قبول می کنم ! اما شما چه !؟ سهم خودت را قبول می کنی !؟ دینی که محد نوری زاد این سالها از دریچه ی قلم و زبان و رفتار ودوربین برای مردم ترسیم کرده است از این اتهام سربلند بیرون می آید !؟ الله وکیلی دیگران شما را اینگونه می شناسند !؟ روحانیت را خرده می گیری که هنوز تکلیفش را با موسیقی معلوم نکرده است !؟ آقای نوری زاد شما تکلیفت را معلوم کرده ای !؟ اگر کرده بودید که مردم به جای نام اباذر نوری زاد ( فرزند بزرگتان ) به عنوان خواننده ی تیتراژ سریال پروانه ها می نویسند ، نامی مستعار و ناشناس را تجربه نمی کردند ! آقای نوری زاد ! راستی شما صاحب قلمی را که از میلیون ها فرسنگ انسوتر از این سرزمین در غربت از زبان پدرخطاب به خود اینگونه می نویسد : " ای کاش می شد نامت را از شناسنامه ام پاک کنم " می شناسید !؟ آقای نوری زاد شما را به خدا بس کنید !؟ نسل شما بی انکه فرقی بین آخوند و غیر آخوندش باشد ! فرقی بین هنرمند و غیر هنرمندش باشد ! بی آنکه فرقی بین روشنفکر و غیر روشنفکرش باشد ! بین انقلابی و غیر انقلابی اش باشد ! بین دانشگاهی و غیر دانشگاهی اش باشد سالها با بد اخلاقی و تنگ نظری و تعصب و ادعای همه چیزدانی و همه چیز فهمی بدترین برخوردها را با نسل بعد از خود داشته است ، هرچه خواسته گفته و کرده و زده حالا که در سراشیبی رو به پایان رسیده است بر یکدیگر شمشیر می کشند و همدیگر را متهم می کنند بی آنکه حواسشان باشد همه مقصرند! همه ! راستی فرق یک نخبه ی فرهنگی با پخمه ی فرهنگی در این بود که اشتباهات خود را بپذیرد و گناه خود بر گردن دیگری نیندازد !
پیاله ی شانزدهم :
آدم دردمند گاهی اوقات از مرز انصاف خارج می شود ، همانقدر که خیلی چیزها را می بیند خیلی از چیزها را هم نمی بیند و بیشتر ! از دادگاه ویژه ی روحانیت سخن رانده ای آقای نوری زاد ! به گونه ای ترسیمش کرده ای که انگار برای همه ی روحانیون امتیازی ویژه است و محلی برای تخفیف و تفاوت با دیگران ! محلی برای کوتاه آمدن ! محلی برای چشم پوشی کردن ! محلی برای رانت خواهی ! محلی برای ماندن ! بی انصافی آقای نوری زاد ! بی انصاف ! اگر بی انصاف نبودی چشم باز می کردی و می دیدی که این شمشیر دو لبه دارد ! و این سکه دو روی ! اگر بی انصاف نبودی زحمت چرخاندن و دیدن روی دیگر سکه را هم به خود می دادی تا بفهمی همین دادگاه ویژه برای طلاب نوپا یی که نه پستی دارند و نه مقامی ! نه اعتباری و نه نامی نه ننگی چه حکمی دارد ! و اگر بعضی هایشان به صراحت تو مشکلات را فریاد بر نمی دارند نسق کشی کجاست ! بی انصافی آقای نوری زاد ! بی انصاف !
پیاله ی هفدهم :
آدم دردمند گاهی اوقات از شدت درد حرف هایی می زند و خواسته هایی دارد که خودش متوجه عمق فاجعه ی آنها نیست ! دندانش که درد می گیرد تقاضای کشیدن می کند و دردی را در سر تقاضای پتکی که بر فرق بکوبد ! حواسش نیست چه می گوید ! حواستان هست گاهی اوقات چه می گویید !؟ : " روحانیون ما بیایند و مسئولیت اداره ی صدا و سیما و ارشاد و آموزش و پرورش را به عهده بگیرند ! یعنی از این به بعد هر کتابی که خواست چاپ بشود برود تکلیفش را با حوزه ی علمیه ی قم و مشهد و اصفهان مشخص کند ! " پدر آمرزیده سرت درد می کند چرا پتک بر آن می کوبی ! حواست هست چه می گویی !؟؟؟؟؟؟؟
پیاله ی هجدهم :
راستی اگر روحانیون و مراجع مستقر در قم به خاطر وضعیت نا بسامان شهر قم قابل مؤاخذه اند و باید پاسخگو باشند کسان دیگری به خاطر وضعیت نابسامان خیلی جاهای دیگر که خود شما نوشته ای و داد زده ای و گریه کرده ای قابل مؤاخزه نیستند !؟ بی انصاف نیستی آقای نوری زاد !؟
پیاله ی نوزدهم :
روزی روزگاری در خلوت های دونفره ی مان برایم از آشنایی در خانواده تان می گفتید و می رنجیدید که روزی روزگاری در مسلک و لباس ما بوده و در چرخ روزگار لباس از تن خارج می کند و به تعبیر شما به " سخیف ترین " کار ممکن بعد از طلبگی یعنی مسافر کشی می پردازد ! خدا شاهد است در آن لحظه نه در برابر شما که در مقیابلتان ادب و تواضع داشتم که در دلم همین فرد را به خیلی از دیگر کسان و نزدیکان شما که پست و مسئولیت و وکالت و عنوان داشتند ترجیح می دادم ! امروز اگر طلبه ای بخواهد از دینش نان نخورد و زیر بار منت این و آن نباشد و نخواهد توسط مراکز تحقیقاتی به بیگاری کشیده شود و سرانجام تمام دسترنجش به نام دیگری و در کتاب های قطور چاپ شود ، نخواهد بگوید آنچه را که خود قبول ندارد و مهر تایید نزند بر آنچه که خود آن را تاب نمیارد ، و البته اگر نخواهد بمیرد ! ساده ترین راهش مسافر کشی ست !!! آقای نوری زاد ! اگر روزی روزگاری بر ماشینی سوار شدی و متوجه شدی راننده اش طلبه است ! سخیف صدایش مکن ! پاک کردن امضای خود از کاستی ها و ناهنجاری هایی که شما نام برده ای بی هزینه که نمی شود ! سوارشوید !
پیاله ی بیستم :
قال علی – علیه السلام – من مدحک بما لیس فیک فهو وقیع ان یذمک بما لیس فیک
گر تیغ بارد در کوی آن ماه
ما سر نهادیم ، الحکم لله
آیین تقوی ما نیز دانیم
لیکن چه چاره با بخت گمراه
ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم
یا جام باده یا قصه کوتاه
قصه کوتاه
موفق باشید و سربلند
ارادتمند شما
مسعود دیانی
تابستان 87
بخوانید
http://mohammadnourizad.blogfa.com/
| لینک | ۱۳۸٧/٦/۱۸ - عین القضات |
